تبليغاتX
بنویس...

بنویس...

متنوع

دلتنگی...

دلتنگي

شبي كه آسمان از رقص ستاره ها بي خبر ماند

شبي كه ماه

تكيه بر آسمان ، تنهايي را حس كرد

شبي كه مهتاب

رنگ دلتنگي را به خود گرفت

شبي كه در تنهايي اش شريك نمي كرد زمين

ستاره ها را

شبي كه رنگ نفرت

بوي كينه را حس كرد

آسمان بر شانه ي گلي نشست

قطره اي ، ابري ، اشكي

شبي كه دانستيم كوچه پس كوچه ها را

خيابان را ، دلتنگي را

شبي كه ماه نتابيد

اما
مرگ ، عشق بود
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 17:21  توسط علی   | 

گفتم شاید ندینت ازخاطرم دورت کنه...

گفتم شاید ندینت ازخاطرم دورت کنه

دیدم ندیدنت فقط میتونه کورم کنه

گفتم صداتونشونم شاید از یادم بری

دیدم توگوشام جزصدای نیستش صدای دیگر

ندیدن ونشنیدنت عشقتو از دلم نبرد

فقط دونستم بی تو دل پر پر شد و گم شد ومرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط علی   | 

عزیزمنی سنگ صبور غمهام.....

عزیزمنی سنگ صبور غمهام.....

                             به دیدنم بیا که خیلی تنهام....

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 20:52  توسط علی   | 

خداحافظ...

لحظه  خداحافظی به سینه ام فشردمت

                                         اشک چشمام جاری  شد دست خدا سپردمت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:7  توسط علی   | 

قسمت تو همین بوده...

 

قسمت تو همین بوده

                               که برسرت گذشته

                                     نکن گلایه ازفلک این کاره سرنوشته

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 9:3  توسط علی   | 

آخه دل من...

آخه دل من....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 8:21  توسط علی   | 

يك روز بلند آفتابي ...


يك روز بلند آفتابي

در آبي بي كران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترانه بار تنها


چشمان تو رنگ آب بودند

آندم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گوئي كه ترا به خواب ديدم


از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

 

در ما تب تند بوسه مي سوخت

ما تشنة خون شور بوديم

در زورق آب هاي لرزان

بازيچة عطر و نور بوديم

 

مي زد, مي زد, درون دريا

از دلهرة فرو كشيدن

امواج, امواج ناشكيبا

در طغيان بهم رسيدن

 

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لب هايت با سلام بوسه

ويران گشتند روي لب هام


يك لحظه تمام آسمان را

در هاله ئي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم


گوني كه نسيم داغ دوزخ

پيچيد ميان گيسوانم

چون قطره ئي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر لبانم


 

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند


پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خواب ها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آب ها تراشيد


پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود , خداي دريا

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 15:21  توسط علی   | 

بزرگترین گناه من...

بزرگترین گناه من...

باورعشقت بود و...

بس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 8:40  توسط علی   | 

پرسید به خاطر کی زنده هستی...

 

پرسید به خاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم به خاطر تو ،

بهش گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟

با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو

با یک چشم پر از اشک بهش گفتم به خاطر هیچ چیز .

ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟

در حالی که گریه می کرد گفت :

به خاطر کسی که برای هیچ زنده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 15:4  توسط علی   | 

حسرت یه لحظه دیدنت...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 8:18  توسط علی   |